۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سفر ، رهایی؟!!!

نقطۀ صفر مرزی ، یک قدم میگذارم جلو ، از ایران خارج شدم .

تفاوتش چند وجب است ، اما انگار غربت نفس کشیدن را سخت تر میکند ، غربت به من نمیسازد. بغضی دارم از نگاه به آینده وطنم و دوری از دوستان و عزیزان ... .

الان واسه آیندمون چی داریم ؟؟؟ آینده وطنمون ،خودمون ، نسل بعد از ما ....


ما در ره عشق ،نقض پیمان نکنیم

گر جان طلبد، دریغ از جان نکنیم

توان یا رادیکال؟؟؟

یه مدت پشت سر هم به روز میکردم وبلاگو ،اما نمیدونم چرا حسش نیست دیگه ، شاید موضوع تازه ای گیر نمیاد ، شاید هم موضوع تازه هست اما من نمیبینم ، بصراتم کور شده یا به قول معروف بصیرتم را از دست دادم .

این روزها احتمالا منم جون تازه بگیرم واسه نوشتن ، به دنبال روحیۀ مضاعف میگردم ، امیدوارم که پیدا بشه.

یه همتی میخواد که باید با پشت کار باشه ، اما کاش میشد این همت و کار مضاعف فقط شعار نبود ، این چند روز حسابی درگیر یه سری کار اداری بودم ، یعنی واقعا حالم از اداره و این پوستر همت مضاعف کار مضاعف که پشت میزها چسبونده بودند بهم میخورد.

آخه نامردا یعنی اینقدر بی وجدانین که واسه نوشتین یک جمله باید بگی برو فردا صبح بیا ، در صورتی که یک ساعت به پایان وقت اداری مونده اگر هم که اعتراض کنی هم که دیگه اصلا پروندت پیش نمیره.اینها تازه یک نمونش هست، هزاران مورد دیگه هم هست ...

عدم اجرای این شعار را مصداقشو میشه توو ماه رمضان دید دولتی که دم از ولایت مداری و مصادره رهبری به نفع خودش میزند دستور کاهش ساعت اداری را میدهد. آیا این مصوبه ، نمایشی از یک دین تنبل را برای نفاق فراهم نمیکند؟

به هر حال ابتدای این سال انتظار داشتیم که به کارها توانی افزوده شود ، اما بالعکس در اوج جراحی اقتصادی که احتمالا منجر به فلج شدن مملکت میشه میبینیم که ساعات کاری زیر رادیکال میره.

نتیجه اینکه : باید در این سال صبر و استقامت کرد تا علف زیر پایمان سبز بشود ، این علف فقط با صبر و استقامت به ثمر میرسه و سبز میشه.

ضمنا قصد نوشتن این موضوع را نداشتم ، میخواستم راجع به این بنویسم که موضوع نوشتن گیر نمیاد اما یک دفعه این متن نوشته شد و عنوان مطلب هم در انتها انتخاب شد.

بغض . . .

تا حالا اینقدر منتظر نبودم،

انگار یک سکوت سنگینی است بعد از 23 سال می خواد شکسته بشه،هی بغض می شد می خوردمش، هی اشک می شد پاکش می کردم.. اما اینروزها منتظرم..

یاد خوابهایم افتادم..

و با شعری که از گلشیفته شنیدم و اون تصاویر.. بغضم منتظر طوفانی است که شکسته بشه...

سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش می شوم یک سر
هزاران شعله ی سرخ ِ کنار هم

(بیداری)

دیگر سبز نیستم . . .

اين روزها به بودنم شك مي كنم!!! اما نه، بدتر...
اين روزها به سبز بودنم شك مي كنم !!!
آه ...
من ديگر سبز نيستم ...!!! اما نه ، بدتر...

دیگر نمیخواهم سبز باشم

ندای سهراب

خبر اومد زمستون داره می‌‌ره ،

سکوت از شهر تیره پر می‌‌گیره ،
نگاه کن پای آزادی این خاک ،
داره قشنگ‌ترین گلها می‌‌میره ،
داره قشنگ‌ترین گلها می‌‌میره ،

خبر اومد که مردم تو خیابون ،
تموم عاشقان جمعند تو میدون ،

خبر اومد ندا غلتیده در خون ،
نذاره جون بده آزادی آسون ،
نذاره جون بده آزادی آسون ،‌
خبر اومد که سینش سرخه خرداد ،
تمومه شهر پر از آتیش و فریاد ،
خبر اومد که خون شد قلب سهراب ،
ترانه را سوزونده دست بیداد
ببار ‌ای آسمون بر این شب تار
که عاشقان را می‌‌بندند به رگبار
جواب حق ما سرب و گلوله است

ولی‌ جنگل نمی‌‌میره تبردار


لینک دانلود آهنگ ندای سهراب

سبز یعنی؟

سبز یعنی استقامت تا بهار
سبز یعنی ملتی پر اقتدار
سبز یعنی رنگ خون عاشقان
سبز یعنی قبر بی‌نام و نشان

سبز یعنی اهتزاز دست‌ها
پر زدن بر معبر بن‌بست‌ها
سبز یعنی یاد یاران ماندگار
بغض خیس مادران داغ‌دار

دیشب سینه‌ی مردم درید
دیشب قامت شهرم خمید
دیشب پره پره بچه‌ها
دیشب بهت ما و ضجه‌ها

آسمان شهر ما را غم گرفت
چارچوب خانه را ماتم گرفت

هموطن! کوچه‌ام میهنم بر باد رفت
سوختند زین شرر خانه‌ها از بام و کف

این خار و خاشاک هوا
گر بیاید بادها
می‌وزد بر چهره‌ی ناپاکتان
کور خواهد کرد چشم دشمنان

دشمن ار تو سنگ خارایی و من
جان به کف جانم فدای میهنم

ایران می‌پرستم نام و آب و خاک تو
ایران می‌سپارم جان به راه پاک تو

سبز باش سبز باش سبز باش هم‌وطن
می‌شکوفد بهار زین حضور شب‌شکن

به بهانه یک ساله شدن وبلاگم

دقيقا يكسال پيش به اين موقع بعد از يك شب تا صبح فكر كردن تصميم گرفتم وبلاگ راه بندازم ، شروع كردم از خاطرات ستاد و مشاهدات روزانه نوشتم تا اينكه در ناباوري تمام انتخابات و مسائل بعد از اون پيش اومد و به راهي براي بيان نظراتم در آن خفقان و انسداد رسانه اي نياز داشتم كه وبلاگم به دادم رسيد و منو از اون گوشه نشيني نجات داد.

اين وبلاگ عزيزم شده بود خار چشم آقايان ، احضار شديم ، بازداشت شديم و بازجويي به خاطرش و خلاصه اينكه:

"ما براي اين كه وبلاگمان خانه ي خوبان شود خون دلها خورده ايم ، رنج دوران برده ايم"

از نظر بسیاری وبلاگ نویسی کار آدم های بیکار است. اما برای من نوشتن به شکلی دوستانه و به دور از تکلف های نوشتاری نشریات معمول راهی است برای اینکه حالم بهتر شود، دستم برای نوشتن گرم شود و خلاصه خیلی مسائل دیگر. در کل وبلاگ نویسی را خیلی دوست دارم. هیچ تصور نمی کردم روزی وبلاگم جزئی از زندگی من شود!

البته اين كه تا اينجا ادامه داديم و خواهيم داد فقط و فقط به خاطر بازديدهاي شما دوستان و سبز انديشان گرامي هست كه با كامنتهاي خودتون لطف ميكنين و منت رو سر ما ميزارين ، البته بگذريم كه بعضي ها هم كه عرصه را تنگ ميبينند به خودشون ميان و فحش و ناسزا ميدن ، اما ما هم سنگ پاي قزوينيم و از روو نميريم.

امیدوارم دوستانی که طی این مدت لطف کردند و به وبلاگم سر زدند نظرات خودشون و هر انتقاد و پيشنهادي که دارند بنویسند. نظرات همه را با کمال میل پذیرا هستم. حتی سخت ترین انتقادهای ممکن.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

از خون جوانان وطن...

این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران بیاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است.
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر كرم، خطه ی ری رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاری ای چرخ
چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آیین داری ای چرخ
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه كجرفتاری ای چرخ،
خوابند وكیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یك خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه كجرفتاری ای چرخ،
از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاك وطن هست بسر كن
غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن
چه كجرفتاری ای چرخ،
از دست عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، كنون وقت نبرد است
چه كج رفتاری ای چرخ

آسیب شناسی شبکه های اجتماعی

دقیقا یک سال پیش به همین موقع بود که ستاد آغاز بکار کرد ، از همون روزهای اول شروع کردیم به شبکه سازی برای سازمان رای داخل شهر ، روستا ، دانشگاه ، اداره ها و ... . پر انرژی کار میکردیم ، به هدفمون که چیزی نبود جز تغییر فکر میکردیم ، به ایرانی سبز و آزاد.
آفت هایی درون گروهی به داخل شبکه ها سرایت کرد اما خود به خود با انرژی مضاعف بچه ها حذف شدند و حالا پس از گذشت تقریبا یک سال از آن روزهای پر جنب و جوش میبینیم که شبکه های اجتماعی قوی تشکیل شده و آفت های همیشگی در حال جوانه زدن درون آن هستند ، برای جلوگیری از انحراف این شبکه ها باید از این آسیب ها عبور کرد.
به همین دلیل ساده، هر نوع تلاش برای پیدا کردن و «افشاگری» در مورد جاسوس ها و نفوذی ها و عناصر مشکوک در شبکه، بی معنی و حتی زیان بار است و هیچ نتیجه ای به جز اتلاف و به هدر دادن نیروی اعضای شبکه نداردو به قولی کار فرسایشی است و باید از آن دوری کرد. ذات شبکه به گونه ای است که آن عناصر خود به خود منزوی و حاشیه نشین خواهند شد و چه بسا که در همین روند مسئله دار شوند و تغییر عقیده دهند! پس تجسس برای شناسایی و افشای عوامل «دشمن» است که باید از آن پرهیز کرد تا به عملکرد شبکه آسیبی نرسد. عناصر مردد، مضطرب، ناامید و یا بدبین هم به مرور و با ایجاد ارتباطات سازنده، توانمند شده و به محض این که احساس توانایی و تسلط بر اوضاع بکنند، به یک عنصر توانمند و مثبت در شبکه تبدیل میشوند.
همه کسانی که ادعای سبز بودن میکنند، سبز هستند و به قولی اقرار زبانی کافی است و اصل بر برائت است. ما هم برادر حسین و بازجو نیستیم که منافق شناسی کنیم و به دنبال کشف توطئه های عجیب و غریب دشمن بگردیم؛ ما جز جهل، ترس و تنهایی خودمان، دشمن دیگری نداریم ماهیت فعالیت شبکه ای و شبکه سازی در این است که اساسا امکان شعارهای تند، موج آفرینی و موج سواری را نمیدهد و هر نوع غوغا سالاری و عوام زدگی را خنثی میکند. چرا که اصولا محتوای خاصی مطرح نیست که کسی بخواهد در مورد آن بحث کند و شعاری بدهد و بعد بگوید همین که گفتم و هر کس که به صحبتهای وی عمل نکند محافظه کار یا ترسو شناخته شود.
مزیت ذاتی شبکه در این است که اعضاء فقط برای تحقق یک هدف مشترک، به آن می پیوندند و سایر ترجیحات شخصی، گروهی، نژادی، دینی و اقتصادی، محترم اند، اما در شبکه مطرح نمیشوند و در صورت طرح، سایرین به آن نمی پردازند. بدین صورت شبکه محل نزاع های ایدئولوژیک نخواهد بود، بلکه در عوض با ایجاد ارتباط های سازنده و اطلاع رسانی موجب توانمند شدن همه اعضا میگردد.
آن کسی که در مقابله با شبکه قرار میگیرد، سرنوشتی جز هضم شدن توسط شبکه نخواهد داشت.

همچنان سبز میمانیم ...

دورتر از كلبه ء آرزو

سرزميني است كه در آن آب سبز است

دشت و دريا سبز است

من از دريچه ء چشمان تو جهان را مي نگرم

گاه برمي گردم به درون خود

دلم از اين تيرگي ها مي گيرد

وسعت عشق را ميبخشم به وسعت سبزيها

من بهار را , عشق را سبز ميكنم

همه هستي سبز است

بيا ما هم سبز شويم

خودی و غیر خودی

با تشکر از دوستان و وبلاگ نویسانی (خط صفر) که در تهیه این نوشتار مرا یاری کردند.
جنگ ها و نزاع های خونین بین این تقسیم های خودی و غیرخودی در طول تاریخ برگه هایی از توحش و خونخواری های بشریت علیه یکدیگر است. انسانی که انسان قبیله و نژاد خویش و انسان هم عقیده و هم مذهب خویش را چنان دوست و خودی می دانسته که جان خویش را سپر او می ساخته است، در گرفتن جان دیگری از هیچ خشونت و پلیدی ابا نمی دارد.
اما اگر فرض خودی و غیر خودی را مسلم بدانیم و بر حسب آن به جمع آوری و داوری بپردازیم، نخستین سوال فارغ از نگرش به عالم و هستی و وجود و لزوم نهادها و برنهادها و شاید فرانهادها این خواهد بود که آیا غیر خودی ضد خودی است وگرنه سوال اساسی همان خواهد بود که آیا خودی و غیرخودی داریم؟
در نگرش این دوستان غیرخودی ها که در نمونه مدرن خود بیگانگان فضایی هستند که موجوداتی ترسناک، خون آشام، آدم کش، آدم خور، ستیزنده هایی بی رحم و دشمن همه معرفی می شوند، در سال های پیش تر از ادوار تاریخ بشر به آدمیان نسبت داده می شد و در پناه این نگرش برای آدمیان هر عمل و خشونتی را روا می گردانیده است. و یا خودی سازی آخرالزمانی که در پی یک نابودی بزرگ و کشت و کشتاری وسیع است کم از این نگرش های وحشتناک ندارد.
حال با توصیفی که آنچنان که می خواستم گویا و شفاف نبود ، میگویم که بنابراین آنچه که اهمیت دارد یافتن دایره خودی پیش از برطرف کردن تعارض میان خودی و غیرخودی و سپس یافتن ارزش هایی عمومی برای یک خودی بسیط و رسیدن به جایی است که خودی و غیرخودی معنای خویش را از دست دهد. آنگونه که با منشور حقوق بشر تلاش های موثری شروع شده است.
اما فارغ از منتهی شدن خودی دانی به خودی دوستی و غیرخودی شناسی به غیرخودی ستیزی و بیگانه ستیزی، مسائل فراوان دیگری هم طرح می شود. توجه به سرمایه، مالکیت، اشتراک و سهامداری و ... نیز در میان آدمیان حول خودی و غیر خودی طرح می شود که نیاز به بحث مفصل دارد. البته گرچه آرمان گرایی بی سرانجامی است ولی مردود دانستن خط کشی ها و خودی و غیرخودی هم مد نظر خواهد بود.

حاکمیت تک صدایی دریکی از شبکه های دانشجویی

اینان تمامی راه ها و روزنه های هرگونه اعتراض و بروز حرف مخالف را بستند و اگر هم هنوز صدایی بود خفه کردند.
در هرحال آنچه که باعث تعجب من شده است، نادانی و کج فهمی بیش از انتظاری است که از این دوستان میبینم!آیا بالواقع گمان کرده اند با این حرکت می توانند صداهای مخالف را خفه کنند؟آیا جلوگیری از حضور این افراد در محیطی مثل دانشگاه مانع از گردهم آمدن آنها در محیط هایی دیگر می شود؟
آیا اینان متوجه نمی شوند؟ این اقدامات و حرکات ناشیانه تا کی؟ آخر نادانی تا چه حد؟ خاموش کردن صداها به این نحو تا چه زمانی میسر است؟
با یک حساب سرانگشتی هم می توان به این نتیجه رسید که این حرکت نه تنها سودی ندارد که عاقبتی ناگوار تر را برای اینان فراهم می آورد!شاید گمان برده اند تاریخ استثنا قائل خواهد شد و سرنوشت اینان جدای از دیکتاتوران سابق و فعلی رقم خواهد خورد؟
گویی واقعاً خود دروغهای خود را باور کرده اند که تمامی این اقدامات در راه حفظ این شبکه است و خدا هم طرف آنهاست! چه غافلند اینان که گویی نمی دانند سنت خدا تغییرناپذیر است و هر ظالمی عاقبت رفتنی است. از بعد دینی هم اگر نخواهیم اینگونه سخن برانیم،مسیر روند تاریخ مبین این روند است کما اینکه انسان امروزی به این حقیقت ایمان دارد آزادی حق اوست و کسی حق ندارد او را از آنچه که حق اوست محروم بدارد و این منطق در تجربه بشر کنونی محکوم به شکست است.
اگر ما می خواهیم صدای همه شنیده شود،اگر این حاکمیت تک صدایی را رد می کنیم و خواهان دموکراسی هستیم،اول می بایست از خودمان شروع کنیم و سعی مان بر آن باشد که قواعد بازی را از اکنون تمرین کنیم!اگر ما اکنون خواهان شنیدن صدایمان هستیم پس باید تحمل شنیدن نظرات دیگران را نیز داشته باشیم!اگر غیر از این کنیم چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی که این حرکت به بار نشست دوباره همان رفتارها و خفه کردن صداها تکرار نشود؟بهتر است کمی با منطق جلو رویم و تنها ادعای آزاد اندیشی نداشته باشیم.و در عمل آن را نشان داده و تمرین کنیم! نه اینکه به محض پیروزی در انتخاباتی داخلی که حرکتهایی ناشایست نیز در آن صورت گرفت ، یکی یکی افراد دلسوز را از این شبکه حذف کنیم و به جای آنها رذالت پروری کنیم.
به زودی نوشتارهایی مکمل این نوشتار ارائه مینمایم.

تمنا . . .

با گونه های خیسم واسه اون مینویسم
به اون وفادار به اون عزیزم ...
این متن را باید خیلی وقت پیش میزاشتم روی وبلاگم اما متاسفانه دیر شد ، اما تداعی کننده خاطرات گذشته است و مرحمی بر زخم کهنه من.
آری همیشه حرفهایی هست که جاری شدنش بر زبان قلم هم شیرینتر است ، هم آسانتر از گفتارش بر زبان.
میدانم چه خواهد شد ، فرداهایم را با تو قسمت میکنم و میدانم که تقدیر هم به وفق مراد رقم خواهد خورد.
در بند چینش کلمات نیستم ، چون کلمات قادر به حمل چنین احساساتی نیستند. حواسم هست که چقدر دوریها را تحمل کرده ام ، روی هم رفته کمتر از غروب تا طلوعی را با تو گذراندم ، این مظلومیتی بس دشوار است. چیزی میانمان بوده که گاهی حتی خودمان نیز آن را نشناخته ایم و این ناشناس همان خودمان است.
آن روز که میدانم آسمان را نمیدیدی، تمام وجودم تورا تمنا میکرد.آرزو میکنم تمنای دیروزم را فردا باور کنم.
امروز روز تو است و من برایت بی پرده عاشقانه مینویسم.

هر شب تنهایی ...

فیلم هر شب تنهایی را دیدم ، فیلم نامه محشری داشت ، خیلی خوب بود. حفظ کردم جمله معروف تبلیغاتیشو ، سطر آخرم خودم اضافه کردم ، امیدوارم همه به آرزوهاشون برسند.

ایمان ، امید را بارور میکند
و باور آرزو را به گل می نشاند...
باور کن ...
امید ، به آرزویت میرساند...
پس امید به آرزویت دارم

همه چی آرومه!!!

یه ترانه خوشگل شنیدم ، گفتم بد نیست متنش را واسه شما ها هم بزارم ، البته شاید در اندک مواردی این ترانه مصداق داشته باشه اما توو شرایط فعلی واسه اکثر بچه ها مصداقی نداره ، امیدوارم روزی برسه که زندگی همه آروم بشه و همگی خوشحال و سبز باشین.

همه چی آرومه،تو به من دل بستی....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه....
غصه ها خوابیدن.....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...
پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
تشنه چشماتم منو سیرابم کن....
منو با لالایی دوباره خوابم کن....
بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....
پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
همه چی آرومه تو به من دل بستی .....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....
شک نداری دیگه تو به احساس من...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

برای تو که این روزها بد دلتنگت هستم

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می کردم..

تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

حمید مصدق

(تیتر : برگرفته از وبلاگ سعید نورمحمدی)

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

اهل حق

به نظرم چیزی ارزشمند تر از مبارزه برای "حق" نیست. عقل حکم می کند که قبل از آنکه، برای چنین مبارزه ای، این همه هزینه بپردازیم، سعی کنیم اول آن را به درستی بشناسیم... ارزشش را دارد...
به این نتیجه رسیدم که حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی توان شناخت، پس در ابتدا در آن موضوع خاصی که دنبال میکردم در این چند روز اخیر فهمیدم که برخی از افراد نزدیک به خودم را پالایش کنم و دوری از آنها را بهترین روش پالایش خود می دانستم.
از اینجا معلوم می شود، چقدر فراوانند افرادی كه شعارشان آزادی است و اما روحشان روح آزاد نیست چرا كه افرادی ظاهر نگر و بی منطق هستند. در حالیكه مسیر اصلاحات همانند روح آن ، تعقیب حق طلبی استو در نهایت اینکه حق و درستی مانند خورشید است و پشت ابر نمی ماند، تا رسوا نشده اید توبه کنید به دریا بپیوندید
در اینجا به این کلام مولا علی بسنده میکنم که : اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی و باطل را نیز بشناس،‌ اهل آن برایت آشكار می گردد.
از درون شب تار مي شكفد گل سرخخنده بر لب گل خورشيد كندجلوه بر كوه بلنداين سردي زمستان گذرد در پيش پيك بهاربا هزاران گل سرخ بي گمان مي آيد

اخلاق در سیاست

بسیار جالب هست ، چند وقتی هست که یکی از به ظاهر دوستان سابق به ناسزا گویی در نظرات وبلاگ من مشغول هست ، آن هم روزی دو بار ، بنده هم که همه مطلع هستید بچه مثبتی بیش نیستم بلافاصله حذف میکنم تا احیانا چشم گوش شما خوانندگان باز نشود.
دوست نمای سابق شما دقیقا مانند کسانی که به ظاهر مخالفشان هستی ، سیاست را با لمپنیسم و رذالت برابر میدانی ، دروغ گویی را روش روزمره خود کرده ای ، شجاعت خود را در عربده کشی میبینی ، فقط شجاعت و شرافت و اخلاق را از پشت تریبون ها فریاد میزنی ، اما دریغ از این که یکی از این خصلتها را داشته باشی ،کماکان میگویم که تو بسیار ضعیف هستی و پشت اين همه تهديد و ارعاب بيش از آنكه قدرت و اقتدار واقعي نهفته باشد، ترس نهفته است. كسي هستی كه بيش از همه تهديد مي كند، بيش از همه مي ترسد و اميد به اين بسته كه طرف مقابل از تهديدهايش بترسد و عقب نشيني كند. ولي واقعيت اينجاست كه تو امكان و حتي شجاعت اجراي كامل و وسيع تهديدات را هم نداری و با این اوصاف میگویم که تو و امثال تو آفت های جامعه و ملت و منش اصلاح طلبی هستید.
به قول یکی از دوستان دیکتاتورهای درون یا به قول مولانا خصم درون را نباید نادیده گرفت. مسبب بسیاری از بن بستهای سیاسی همین گرگان در لباس میش هستند.کمی اخلاق مدار باش، البته همین عدم اخلاقمندی تو باعث شده که حرفهایت نیز در میان تعداد انگشت شمار مخاطبینت نیز اندک وزن خودشان را از دست بدهند.
اینها را مینویسم تا بقیه دوستان واقعی اطرافت هم این خصایص را مقایسه کنند و دریابند که شخصیت واقعی تو چیست و کیستی!!!
بازهم به تو و امثال تو توصیه میکنم به راه اصلاح طلبی واقعی برگردید تا به حذف شدن از دایره اصلاحات مبتلا نشده اید . دیگر هم تا وقتی که پشیمان نشده اید اسم مرد اخلاق را هم به زبان نیاورید.



سید محمد خاتمی:
علی علیه السلام هرگز اخلاق را فدای سیاست ورزی نکرد

دوران ماکیاول تمام است

این نوشتار دو مخاطب دارد ، که یک طرفش به برخی از دوستان سابق به ظاهر اصلاح طلب خودم برمیگردد که تعداد بسیار قلیلی هستند و به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند و مدعی اصلاح طلبی هستند، ولی از هر راهی برای رسیدن به هدفشان استفاده میکنند ، ( یا به قول سیاست مدارها ماکیاولیست هستند ) و روی دیگرش هم با ... ، که دیگر کیست که نداند ...
بزرگترين پيروزي خودم شكستن اقتدار ترس بود. منی كه با دست خالي و بدون حامی مقابل سنگين ترين حملات و فشارهاي برخی به ظاهر دوست و تعدادی اقتدارگرا ايستادگي كرده و آنها را در هم شكسته و عقب راندم، و قلب اقتدار کسانی را هدف گرفتم كه شاه بيت اقتدارشان يك چيز است : ترس آفريني.
کسانی که میگویند برای رسیدن به هدفشان هر وسیله ای توجیه پذیر است ، و رفاقت را خارج از سیاست میدانند و برای اینکه جلوی پیشرفت کسی را بگیرند از هیچ تهمتی دریغ نمیکنند ،کسانی که به هر عملی از قبیل کشتار، خیانت، ترور، تخلف و ... دست میزنند و هرگونه شیوه‌ای حتی منافی اخلاق و شرف و عدالت و مردانگی برای رسیدن به هدفشان روا می‌دارند و آنگاه به بعضی ها هم میگویند دیکتاتور ، چه بسا که خودشان دیکتاتور زمانه هستند.
این کارها بر علیه من و میلیونها امثال من ،پله آخر كساني است كه از سياست تنها "النصر بالرعب" را آموخته اند.ولي پشت اين همه تهديد و ارعاب بيش از آنكه قدرت و اقتدار واقعي نهفته باشد، ترس نهفته است. كسي كه بيش از همه تهديد مي كند، بيش از همه مي ترسد و اميد به اين بسته كه طرف مقابل از تهديدهايش بترسد و عقب نشيني كند. ولي واقعيت اينجاست كه اینان امكان و حتي شجاعت اجراي كامل و وسيع تهديداتشان را ندارند.
کما فی السابق میگویم که دوستان به ظاهر اصلاح طلب و اقتدارگرایان بی منطق ، تنش و دروغ و خشونت وسيع هزينه سنگيني را به شما تحميل خواهد كرد. از ريزش و مسئله دار شدن طرفدارانتان که کاملا مشهود است تا آبروريزي بيشتر و بن بست كامل در روابط سیاسی تان.
همه وقايع ماههاي اخير تجربيات ژرف و استثنائي اي را در حوزه هاي روانشناسي فردي و جمعي براي بنده و سایر اصلاح طلبان واقعی و حامیان جنبش سبز به ارمغان آورده است.در هم شكستن اين ترسهاي دروني، روح سبزها را پالايش مي كند و زيستشان را شفاف و روشن مي سازد.
دوستان سابقم کماکان خودم را اصلاح طلب معرفی خواهم کرد و به شما نیز توصیه میکنم که به شعار "چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم" عمل کنید که اتحاد رمز پیروزیست و به راه اصلاح طلبی واقعی برگردید تا به حذف شدن از دایره اصلاحات مبتلا نشده اید .
و خطاب به اقتدارگرایان میگویم که به خواسته های قانونی ما تن بدهید تا اینکه به بن بست نرسیده اید.

آزادی


قبل از هر چيزي آزادي يعني در زندان نبودن پس "اللهم فک کل اسیر"تقریباً بیست و دو ساله بودم که احساس می کردم نیاز به یک تغییر و تحول جدی و اساسی دارم، نمیدونستم اون تغییرچیه؟ کجاست؟ چه جوریه؟ اما نیازش رو در خودم احساس می کردم.تا اینکه بعد از کلی اعصاب خوردی و کلنجار فهمیدم من بدنبال کلمه ای بنام "حقیقت" هستمحقیقت همه چیز! اینکه من کی هستم، چی هستم، از کجا اومدم، به کجا میرم؟ هدفم از زندگیم چیه؟ خدا کیه؟ پیامبر کیه؟ خوب چرا خوبه؟ بد چرا بده؟ و چرا خیلی از اتفاقات در زندگیم روی داده و و وعطش وصف ناپذیری برای فهمیدن معنای حقیقی زندگیم داشتم و هیچ چیز منو قانع نمیکرددر همه چیز، در جزئی ترین مسائل زندگیم فکر میکردم، بدنبال دلیل و حقیقت اون مسئله بودم،تا اینکه به معنای "آزادی" رسیدم، فهمیدم که حقیقت خوبی به آزادانه انجام شدنش هست و حتی بدی که از روی جبر باشه بدی نیست! فهمیدم حقیقت خدا در آزادانه انتخاب کردنش هست، و خلاصه همه چیز رو در آزادی دیدم، اونوقت بدنبال آزادی گشتم، معنای واقعی آزادی!یکی می گفت، آزادی اینه که هرجور دلت بخواد لباس بپوشی، یکی می گفت: آزادی اینه که هر کاری دلت بخواد انجام بدی، هر کسی بسته به شخصیت خودش آزادی رو تعریف می کرد اما باز هم برای من قانع کننده نبود، تا اینکه از یک مقطع خاصی از زندگیم آزادیم ازم گرفته شد و انوقت تازه معنای واقعی آزادی رو فهمیدم!به نظر من:آزادی یعنی شهامت! یعنی از موقعیت کاریت نترسی و اگر خلافی می بینی تذکر بدیآزادی یعنی صداقت! یعنی بدون ترس از واکنش طرف مقابل خطای خودت رو صادقانه بازگو کنیآزادی یعنی پایبندی به اعتقادات! یعنی بدون ترس از استحضا و حرفهای دیگران به اعتقاداتت عمل کنیآزادی یعنی رک بودن! یعنی بدون ترس و یا حقه بازی و یا پنهان کاری نظرت رو بگی اما به شرطي كه توهين نشه به كسيآزادی یعنی دروغ نگفتن به خود و دیگران!آزادی یعنی احترام به خود و دیگران!آزادی یعنی کمک به هرکسی براي انتخاب راه صحيحآزادی یعنی شادی محض!!!!!!!!!و تنها راه رسیدن به خدا در آزادی هست، درسته که به تعداد انسانهای روی زمین راه رسیدن به خدا وجود داره اما هیچ میدونی پس چرا کمتر کسی راه خودشو پیدا میکنه؟ چون انسانها آزادی رو از خودشون دریغ میکنند و اجازه نمی دهند روحشون مسیر خودش رو آزادانه انتخاب کنه خودشون رو پایبند، رئیس، حرفهای مردم، دخترخاله، پسرهمسایه، حتی مادر و پدر می کنند و آزادی رو از خودشون سلب می کنند،و من شاید تازه فهمیده باشم هدفم از زندگی چیه! چرا زنده ام و چرا بازی روزگار منو به اینجا رسونده! اما از اونجایی که عقلم تا چهل سالگی مهلت تکامل داره بازم میگم: شاید!با اندكي تغيير از وبلاگ : دل پاك