۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سفر ، رهایی؟!!!

نقطۀ صفر مرزی ، یک قدم میگذارم جلو ، از ایران خارج شدم .

تفاوتش چند وجب است ، اما انگار غربت نفس کشیدن را سخت تر میکند ، غربت به من نمیسازد. بغضی دارم از نگاه به آینده وطنم و دوری از دوستان و عزیزان ... .

الان واسه آیندمون چی داریم ؟؟؟ آینده وطنمون ،خودمون ، نسل بعد از ما ....


ما در ره عشق ،نقض پیمان نکنیم

گر جان طلبد، دریغ از جان نکنیم

توان یا رادیکال؟؟؟

یه مدت پشت سر هم به روز میکردم وبلاگو ،اما نمیدونم چرا حسش نیست دیگه ، شاید موضوع تازه ای گیر نمیاد ، شاید هم موضوع تازه هست اما من نمیبینم ، بصراتم کور شده یا به قول معروف بصیرتم را از دست دادم .

این روزها احتمالا منم جون تازه بگیرم واسه نوشتن ، به دنبال روحیۀ مضاعف میگردم ، امیدوارم که پیدا بشه.

یه همتی میخواد که باید با پشت کار باشه ، اما کاش میشد این همت و کار مضاعف فقط شعار نبود ، این چند روز حسابی درگیر یه سری کار اداری بودم ، یعنی واقعا حالم از اداره و این پوستر همت مضاعف کار مضاعف که پشت میزها چسبونده بودند بهم میخورد.

آخه نامردا یعنی اینقدر بی وجدانین که واسه نوشتین یک جمله باید بگی برو فردا صبح بیا ، در صورتی که یک ساعت به پایان وقت اداری مونده اگر هم که اعتراض کنی هم که دیگه اصلا پروندت پیش نمیره.اینها تازه یک نمونش هست، هزاران مورد دیگه هم هست ...

عدم اجرای این شعار را مصداقشو میشه توو ماه رمضان دید دولتی که دم از ولایت مداری و مصادره رهبری به نفع خودش میزند دستور کاهش ساعت اداری را میدهد. آیا این مصوبه ، نمایشی از یک دین تنبل را برای نفاق فراهم نمیکند؟

به هر حال ابتدای این سال انتظار داشتیم که به کارها توانی افزوده شود ، اما بالعکس در اوج جراحی اقتصادی که احتمالا منجر به فلج شدن مملکت میشه میبینیم که ساعات کاری زیر رادیکال میره.

نتیجه اینکه : باید در این سال صبر و استقامت کرد تا علف زیر پایمان سبز بشود ، این علف فقط با صبر و استقامت به ثمر میرسه و سبز میشه.

ضمنا قصد نوشتن این موضوع را نداشتم ، میخواستم راجع به این بنویسم که موضوع نوشتن گیر نمیاد اما یک دفعه این متن نوشته شد و عنوان مطلب هم در انتها انتخاب شد.

بغض . . .

تا حالا اینقدر منتظر نبودم،

انگار یک سکوت سنگینی است بعد از 23 سال می خواد شکسته بشه،هی بغض می شد می خوردمش، هی اشک می شد پاکش می کردم.. اما اینروزها منتظرم..

یاد خوابهایم افتادم..

و با شعری که از گلشیفته شنیدم و اون تصاویر.. بغضم منتظر طوفانی است که شکسته بشه...

سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش می شوم یک سر
هزاران شعله ی سرخ ِ کنار هم

(بیداری)

دیگر سبز نیستم . . .

اين روزها به بودنم شك مي كنم!!! اما نه، بدتر...
اين روزها به سبز بودنم شك مي كنم !!!
آه ...
من ديگر سبز نيستم ...!!! اما نه ، بدتر...

دیگر نمیخواهم سبز باشم

ندای سهراب

خبر اومد زمستون داره می‌‌ره ،

سکوت از شهر تیره پر می‌‌گیره ،
نگاه کن پای آزادی این خاک ،
داره قشنگ‌ترین گلها می‌‌میره ،
داره قشنگ‌ترین گلها می‌‌میره ،

خبر اومد که مردم تو خیابون ،
تموم عاشقان جمعند تو میدون ،

خبر اومد ندا غلتیده در خون ،
نذاره جون بده آزادی آسون ،
نذاره جون بده آزادی آسون ،‌
خبر اومد که سینش سرخه خرداد ،
تمومه شهر پر از آتیش و فریاد ،
خبر اومد که خون شد قلب سهراب ،
ترانه را سوزونده دست بیداد
ببار ‌ای آسمون بر این شب تار
که عاشقان را می‌‌بندند به رگبار
جواب حق ما سرب و گلوله است

ولی‌ جنگل نمی‌‌میره تبردار


لینک دانلود آهنگ ندای سهراب

سبز یعنی؟

سبز یعنی استقامت تا بهار
سبز یعنی ملتی پر اقتدار
سبز یعنی رنگ خون عاشقان
سبز یعنی قبر بی‌نام و نشان

سبز یعنی اهتزاز دست‌ها
پر زدن بر معبر بن‌بست‌ها
سبز یعنی یاد یاران ماندگار
بغض خیس مادران داغ‌دار

دیشب سینه‌ی مردم درید
دیشب قامت شهرم خمید
دیشب پره پره بچه‌ها
دیشب بهت ما و ضجه‌ها

آسمان شهر ما را غم گرفت
چارچوب خانه را ماتم گرفت

هموطن! کوچه‌ام میهنم بر باد رفت
سوختند زین شرر خانه‌ها از بام و کف

این خار و خاشاک هوا
گر بیاید بادها
می‌وزد بر چهره‌ی ناپاکتان
کور خواهد کرد چشم دشمنان

دشمن ار تو سنگ خارایی و من
جان به کف جانم فدای میهنم

ایران می‌پرستم نام و آب و خاک تو
ایران می‌سپارم جان به راه پاک تو

سبز باش سبز باش سبز باش هم‌وطن
می‌شکوفد بهار زین حضور شب‌شکن

به بهانه یک ساله شدن وبلاگم

دقيقا يكسال پيش به اين موقع بعد از يك شب تا صبح فكر كردن تصميم گرفتم وبلاگ راه بندازم ، شروع كردم از خاطرات ستاد و مشاهدات روزانه نوشتم تا اينكه در ناباوري تمام انتخابات و مسائل بعد از اون پيش اومد و به راهي براي بيان نظراتم در آن خفقان و انسداد رسانه اي نياز داشتم كه وبلاگم به دادم رسيد و منو از اون گوشه نشيني نجات داد.

اين وبلاگ عزيزم شده بود خار چشم آقايان ، احضار شديم ، بازداشت شديم و بازجويي به خاطرش و خلاصه اينكه:

"ما براي اين كه وبلاگمان خانه ي خوبان شود خون دلها خورده ايم ، رنج دوران برده ايم"

از نظر بسیاری وبلاگ نویسی کار آدم های بیکار است. اما برای من نوشتن به شکلی دوستانه و به دور از تکلف های نوشتاری نشریات معمول راهی است برای اینکه حالم بهتر شود، دستم برای نوشتن گرم شود و خلاصه خیلی مسائل دیگر. در کل وبلاگ نویسی را خیلی دوست دارم. هیچ تصور نمی کردم روزی وبلاگم جزئی از زندگی من شود!

البته اين كه تا اينجا ادامه داديم و خواهيم داد فقط و فقط به خاطر بازديدهاي شما دوستان و سبز انديشان گرامي هست كه با كامنتهاي خودتون لطف ميكنين و منت رو سر ما ميزارين ، البته بگذريم كه بعضي ها هم كه عرصه را تنگ ميبينند به خودشون ميان و فحش و ناسزا ميدن ، اما ما هم سنگ پاي قزوينيم و از روو نميريم.

امیدوارم دوستانی که طی این مدت لطف کردند و به وبلاگم سر زدند نظرات خودشون و هر انتقاد و پيشنهادي که دارند بنویسند. نظرات همه را با کمال میل پذیرا هستم. حتی سخت ترین انتقادهای ممکن.